Tuesday, 19 August 2008

با تو به درد دل می نشینم ای همسایه! /تا شاید آن حس انسان دوستی و عدالت راکه بنامش از قران آیه بر می گیری و بخاطرش با دنیا به مجادله بر می خیزی بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی /وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد /وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صد ها مثل او به لاله زاری مبدل گشت /وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست /که ما زاده طبیعت ایم /وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند تا خاکم را به نامشان امضا کنم /با اخرین رمق های مانده در تنم رها کردم خانه و شهر و کشورم را و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم /به تو پناه آوردم که بیرقت با نام الله آراسته است و پیامت از مساوات ومهربانی /عدالت و تواضع /برادری و برابری لبریز/به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی /زبانت با زبانم آشناست و مذهبت با اعتقادم هماهنگ /پنداشتم که برادر منی /پنداشتم که در خاک خدا که من و تو آن را با مرز تقیسم کرده ایم به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت به اجاره خواهی داد و شریک دردهایم خواهی شد /تا روزی که کشورم آباد و آزاد گردد /وانگه در افغانستانی بهترمهمانت خواهم کرد /بر دستانت بوسه خواهم فشاند /و ای برادر از مهربانیت در اوج بیچارگیم /از دست گیریت در روز های نا امیدیم /با اشک و قلبی مملو از محبت سپاسگذاری خواهم نمود /از فرط بی پناهی به کشورت پناه آوردم /کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت /جوانیم را در کشورت گم کردم /زبانم را بفراموشی سپردم /"تشکر"هایم به "مرسی" و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت /شاعرم حافظ گردید و از قابلی وچتنی و چای سبز به زرشک پلو و طعم شور خیار و چای معطر سیاه در پیاله های کمر باریک با قند خشتی در کنار عادت نمودم /در کشورت بهترین و بدترین لحظه های زندگی رابه تجربه نشستم /پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش /مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید /خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و در جنگ عراق برادرم برای سربازانت نان پخت صلوات فرستاد و با افتخار عرق را از جبین زدوده و بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد /حال پیریم را نیز در خاک توبه تماشا نشسسته ام /سالهاست که چنار وجودم در گردباد حوادث خاک توبه بید لرزانی مبدل گشته است /سالهاست که نامم را بفراموشی سپرده ام ولقب "مشدی"را بنامم گره زده اند /سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی به تو پناه اورد /ولی توهمان بی خبری هستی که بودی! /ولی توبا آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت /با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت /با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت /با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت به تباهی نشستم /هرگز برای لحظه ای جرقه زود گذر انسان دوستی را بر قلبت راه ندادی /هنوز هم در فهرست تو"اوفغونی" ام ودر کتاب تو بیگانه /هنوز هم مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش که چیزی بجز نجات از جنگ از تو نمی خواست /که با دادن سالیان زندگیش به همت و قوت دستانش شهرت را آباد نمود نیافته ای /و هنوز هم با نفرتی سی ساله احساساتم را ببازی میگیری /دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی /بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است با لگد به جوی آبی می اندازی /و دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی /و اشک هایی را که با خاک سرک های توبر چشمانم به گلی مبدل گشته و امید را در نگاهم دفن می کند با تمسخر می نگری و می گویی"شما به حرف نمی فهمید" /هنوز هم بر مظلومیت اطفال کربلا زنجیر بر خود می کوبی و بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی /از بی عدالتی دیگران سخن می گویی /ولی هرگز در صف های دکان ها /در داخل اتوبوس های شلوغ حالت مشوش یک افغان را نمی بینی که از ترس تواهانت های تو راتلخ تر از زهرفرو می بلعد و غرور خود را پایمال احساسات تو میکند /تا مبادا پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی "به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته" /می روم ولی درخت های سبز و بلند کرج /سرک های پاکیزه تهران /پارک های خرم و زیبا خانه های مجلل بالا شهر/نان های گرم نانوایی /کفش های راحت چرمی /پتلون های زیبا و رنگارنگ /همه و همه یاد مرا /رنج های مرا /نشان انگشتان مرا /عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا /با خود به یادگار خواهند داشت /می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان برای همیشه در رگ و پوست کشورت جاویدان خواهد ماند /می روم چه می دانی شاید روزی توبه دروازه شهر من محتاج گردی /وانگه من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت /وانگه تو درد دربدری مرا خواهی چشید /وانگه شاید یکبار برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس /سرت را با پشیمانی در مقابل عدالت وجدانت خم کنی! /و فقط همان لحظه قیمت ده ها سال رنج مرابه آسانی خواهد پرداخت! / یک مهاجر

No comments: