Friday, 29 August 2008

Anna Karenina (by Taslima Nasrin)


One Anna Karenina lives in every woman.
I don’t know whether women know it or not.
Perhaps not.

Bibi Khadija (by Taslima Nasrin)

There was a time,
if any female baby was born they were buried alive,
But Khadija was someone’s female baby,
she was not buried
Yet she did went on trading
she had big money,
so the men,
bowed their heads towards her
Even the prophet.
She had big money,
so she danced
The polygamy was stopped
The men stood still like devoted lovers
Even the prophet.
Even the religion crawls if it hears the sound of money.

yeki jelO Opera too PariS!


Amorino ice cream is the best eVVVVeRRRR ...



Thursday, 21 August 2008

- I want a camera, now!

- You're goin' to Canada now???

Wednesday, 20 August 2008

havAAAAAAAAAAAAr az havAAAAAAAAAAA

20 August 2008 - vaziyatE havA: (khodAyish bedoonE sharh!)

Tuesday, 19 August 2008


پشتِ پرچین هراس، چشمه ساری ست زلال
که ز بُن چشمه ی ایمان جاری ست
در کنار چشمه باغ زیتون در آستانه ی صبح
عطر ِ مریم ها را در مسیحایی ِ انفاس سپید می ریزد
تا تن مرده ز نو برخیزد
نخل ها سبز و بلند، خوشه هاشان پر بار
حاجتی نیست به سنگ، سر به تعظیم تو دارند انگار
in jomle banafsharO doost daram ...
matno az 4qun.com dozdidamzzzzzz ...

sOviSSSSSSS

va OOO aroooooooooooooooosi nemOOd ... haha ... khosh gOzasht kolli ... man Asheghe daryAcheye COMO shodam ...
enghad ke too se rooz az marzE italiA-swiss gozashtam, az hich marzi zamini nagzashtam!

+ alfa romeo ham khodAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAs ...

Snail Attack!


delam Lego-bAzish gereftE .... bAyad ye doorbinE khoob bekharam ...
با تو به درد دل می نشینم ای همسایه! /تا شاید آن حس انسان دوستی و عدالت راکه بنامش از قران آیه بر می گیری و بخاطرش با دنیا به مجادله بر می خیزی بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی /وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد /وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صد ها مثل او به لاله زاری مبدل گشت /وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست /که ما زاده طبیعت ایم /وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند تا خاکم را به نامشان امضا کنم /با اخرین رمق های مانده در تنم رها کردم خانه و شهر و کشورم را و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم /به تو پناه آوردم که بیرقت با نام الله آراسته است و پیامت از مساوات ومهربانی /عدالت و تواضع /برادری و برابری لبریز/به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی /زبانت با زبانم آشناست و مذهبت با اعتقادم هماهنگ /پنداشتم که برادر منی /پنداشتم که در خاک خدا که من و تو آن را با مرز تقیسم کرده ایم به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت به اجاره خواهی داد و شریک دردهایم خواهی شد /تا روزی که کشورم آباد و آزاد گردد /وانگه در افغانستانی بهترمهمانت خواهم کرد /بر دستانت بوسه خواهم فشاند /و ای برادر از مهربانیت در اوج بیچارگیم /از دست گیریت در روز های نا امیدیم /با اشک و قلبی مملو از محبت سپاسگذاری خواهم نمود /از فرط بی پناهی به کشورت پناه آوردم /کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت /جوانیم را در کشورت گم کردم /زبانم را بفراموشی سپردم /"تشکر"هایم به "مرسی" و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت /شاعرم حافظ گردید و از قابلی وچتنی و چای سبز به زرشک پلو و طعم شور خیار و چای معطر سیاه در پیاله های کمر باریک با قند خشتی در کنار عادت نمودم /در کشورت بهترین و بدترین لحظه های زندگی رابه تجربه نشستم /پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش /مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید /خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و در جنگ عراق برادرم برای سربازانت نان پخت صلوات فرستاد و با افتخار عرق را از جبین زدوده و بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد /حال پیریم را نیز در خاک توبه تماشا نشسسته ام /سالهاست که چنار وجودم در گردباد حوادث خاک توبه بید لرزانی مبدل گشته است /سالهاست که نامم را بفراموشی سپرده ام ولقب "مشدی"را بنامم گره زده اند /سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی به تو پناه اورد /ولی توهمان بی خبری هستی که بودی! /ولی توبا آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت /با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت /با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت /با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت به تباهی نشستم /هرگز برای لحظه ای جرقه زود گذر انسان دوستی را بر قلبت راه ندادی /هنوز هم در فهرست تو"اوفغونی" ام ودر کتاب تو بیگانه /هنوز هم مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش که چیزی بجز نجات از جنگ از تو نمی خواست /که با دادن سالیان زندگیش به همت و قوت دستانش شهرت را آباد نمود نیافته ای /و هنوز هم با نفرتی سی ساله احساساتم را ببازی میگیری /دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی /بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است با لگد به جوی آبی می اندازی /و دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی /و اشک هایی را که با خاک سرک های توبر چشمانم به گلی مبدل گشته و امید را در نگاهم دفن می کند با تمسخر می نگری و می گویی"شما به حرف نمی فهمید" /هنوز هم بر مظلومیت اطفال کربلا زنجیر بر خود می کوبی و بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی /از بی عدالتی دیگران سخن می گویی /ولی هرگز در صف های دکان ها /در داخل اتوبوس های شلوغ حالت مشوش یک افغان را نمی بینی که از ترس تواهانت های تو راتلخ تر از زهرفرو می بلعد و غرور خود را پایمال احساسات تو میکند /تا مبادا پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی "به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته" /می روم ولی درخت های سبز و بلند کرج /سرک های پاکیزه تهران /پارک های خرم و زیبا خانه های مجلل بالا شهر/نان های گرم نانوایی /کفش های راحت چرمی /پتلون های زیبا و رنگارنگ /همه و همه یاد مرا /رنج های مرا /نشان انگشتان مرا /عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا /با خود به یادگار خواهند داشت /می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان برای همیشه در رگ و پوست کشورت جاویدان خواهد ماند /می روم چه می دانی شاید روزی توبه دروازه شهر من محتاج گردی /وانگه من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت /وانگه تو درد دربدری مرا خواهی چشید /وانگه شاید یکبار برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس /سرت را با پشیمانی در مقابل عدالت وجدانت خم کنی! /و فقط همان لحظه قیمت ده ها سال رنج مرابه آسانی خواهد پرداخت! / یک مهاجر